در قیر شب
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
سهراب سپهری
چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد
مریم خیدرزاده
ماه من
ماه من،غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من،غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که ، پُر ترک مثل تو و من نمیشن
ماه من،غصه نخور مثل ماهام فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من،غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست
ماه من،غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من،غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخمهای زندگی آشنان مثل تو
ماه من،غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من،غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم تو هم جدا، منم جدا
مریم حیدرزاده
ای عشق درکنارپنجره ی خوشبختی بومی نهاده ام بومی به جنس قلب باز به کوچه های خلوت تنهایی ام ای عشق قدم گذار تا اینبار به جای اینکه تورا در ذهنم طراحی وحک کنم تورا در بوم قلبم طراحی کنم زیرا این بو م جنسی دارد که از سنگ هم سختر است پس هیچ کس یا هیچ چیز نمیتواند یادگاری که از تو کشیده ام را از من بگیرد یا خراب کند .پس با اطمینان طرحت را می کشم .
امضاء :طراح قلبت(سارا)
| |
| |
غمی غمناک
| |
شب سردی است ، و من افسرده. راه دوری است ، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت ، غمی افزود مرا بر غم ها. بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. اندکی صبر ، سحر نزدیک است: هردم این بانگ برآرم از دل : وای ، این شب چقدر تاریک است! قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ دیگران را هم غم هست به دل، غم من ، لیک، غمی غمناک است.
سهراب سپهری
| |