بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388
یه یاد داشت...

  

 

سلام دوستان  

امیدوارم که حال همگی خوب باشه . یه مدت طولانی بود که من وبلاگ رو اپ نکرده بودم راستش روبخواین نمی خواستم دیگه ادامه بدم و هر بار که سعی میکردم که وبلاگ جدیدی رو بسازم اما نمی دونم چرا اونو نیمه کاره رها میکردم وهربار دلم هوای این وبلاگ رو میکرد .بعدش فهمیدم که هیچ وبلاگی نمیتونه جای اولین وبلاگ رو تو قلب ادم بگیره .خلاصه اینکه اومدم مثه گذشته وبلاگم رو اپ کنم .اما در مدتی که من نبودیم اقا احسان زحمت کشیدن وبا قرار دادن اشعار زیبا جای خالی ما رو پر کردن .ازشون خیلی خیلی  ممنونم  

یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388
پریشانم

 

 

 

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

 

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

می گویی؟!

 

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

 

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

 

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

دکتر علی شریعتی 

 

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388
شب - سکوت - سیاهی

 

 


 

شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می‌خواندم از لایتناهی.

آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز

شب‌ها که سکوت است و سکوت و سیاهی.

امواج نوای تو ، به من می‌رسد از دور

دریایی و من تشنه‌ی مهر تو ، چو ماهی.

وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان

خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق ، تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی ، هرچه تو گویی و تو خواهی. 

                         

                 « فریدون مشیری »

 

شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
. . .

  

 

توازی ِ ردّ ِ ممتد ِ دو چرخ ِ یکی گردونه

در علف زار ...

 

 

جز بازگشت به چه می انجامد

راهی که پیموده ام ؟

به کجا ؟

سامان اش کدام رُباط ِ بی سامانی ست

با نهال ِ خشکی کَج مَج

کنار  ِ آب دانی تشنه، انباشته با آخال

درازگوشی سوده پُشت در ابری از مگس

و کجاوه یی در هم شکسته ؟ ــ

 

کجاست بارانداز  ِ این تلاش ِ به جان خریده به نقد ِ تمامت ِ عمر ؟

کدام است دست آورد ِ این همه راه ؟ ــ

 

کَرگوشان را

               به چاووشی

                              ترانه ای خواندن

و کوران را

            به ره آورد

عروسکانی رنگین از کول بار ِ وصله بر وصله بر آوردن ؟

 

                 احمد شاملو 

 

چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388
تنهایی

 

 

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست 

 

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 

 

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را 

 

بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات، بنشین غمی نیست 

 

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم 

 

تا روشنم شد در میان مردگانم  همدمی نیست 

 

همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش 

 

- لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست 

 

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم 

 

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست 

 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را 

  

در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست  

 

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه  

 

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست  

 

                   محمد علی بهمنی

  

شنبه 24 اسفند ماه سال 1387

 

 

 

آهنگر  

 

 

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
« ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»
 
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
 
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
 
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
  

 

 

نیما یوشیج

یکشنبه 18 اسفند ماه سال 1387
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

  

 

 

 

مرا چه به تنهایی و سکوت 

 

نقاشی می کشم .
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو .
رنگ در طرح .
بوسه ای بر باد .
درختی در آغوش خاک .
آسمانی بی ماه .
طبیعتی برهنه
و من .
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید 

 

  

 

مرا ورق می زنی 

می گذرم

از تو

از برگ های باران خورده

از دوست داشتن

....

ورق می خورم .

تکراری دوباره

کتاب هایی از جنس خاک

سکوت زمین....

تن خسته من سال هاست بوی غم می هد.

این بار فصل دوباره ای در راه است

چیزی برای عیدی ندارم ......

بهارم تقدیم تو باد 

 

                    « سحر رومی » 

 

یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387
نمایش

 

موهای سیاهم
که خیال می‌کنی
کوتاهند
تیمارستانی‌ ست
پر از جانی ‌های بسته به تخت
پیش‌ تر نیا محبوب من
آرام نمی‌گیرند
هر کدامشان داستانی‌ دارند
که فراموش کرده‌ام 

از دست‌ هایم نیز
بترس
آن ‌ها عاشق خنجرهای خوش دستند
و تراژدی ‌های بزرگ
پیش‌تر نیا محبوب من 

پرده‌ی قرمز
پایین که بیافتد
همه خواهند فهمید
این یک نمایش نبوده ‌است  

               « سارا محمدی » 

جمعه 18 بهمن ماه سال 1387
میوه های آرزو٬ رسیدنی ست

 

 

 

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
 

***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
 

 ***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
 

***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
 

***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
 

***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست. 

 

                 « عرفان نظر آهاری » 

شنبه 12 بهمن ماه سال 1387
یادمان باشد از امروز جفایی

  

  یادمان باشد از امروز جفایی 

 

 یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

هوروش نوابی 

 

 

جمعه 4 بهمن ماه سال 1387
گل زودرس

     

 

 

 

 

  گل زودرس  

 

 

آن گل زودرس چو چشم گشود

به لب رودخانه تنها بود



گفت دهقان سالخورده که :

حیف که چنین یکه بر شکفتی زود



لب گشادی کنون بدین هنگام

که ز تو خاطری نیابد سود



گل زیبای من ولی مشکن

کور نشناسد از سفید کبود



نشود کم ز من بدو گل گفت

نه به بی موقع آمدم پی جود



کم شود از کسی که خفت و به راه

دیر جنبید و رخ به من ننمود



آن که نشناخت قدر وقت درست

زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟

                نیما یوشیج
جمعه 4 بهمن ماه سال 1387
تعبیر خواب

 

 
 

 

 

 تعبیر خواب

 

 

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم :

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پَر دیدم

یک مشت پَر ، گرم و پراکنده پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی . . .

چیزی شبیه بال

احساس می کردم ! 

 

 

اشعار قیصر امین پور  

 

 

 

یکشنبه 29 دی ماه سال 1387
می خواهم آب شوم...

  

  

 

 

می خواهم آب شوم

در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

 

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.

حس می کنم و می دانم

دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.

 

می خواهم آب شوم

در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود...

 

              «مارگوت بیکل»

شنبه 21 دی ماه سال 1387
خوش به حال غنچه های نیمه باز

 

 

خوش به حال غنچه های نیمه باز 


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس رقص باد ،
نغمه شوق پرستو های شاد ،
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،
خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،
خوش به حال غنچه های نیمه باز ،
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.


خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار -
جامه رنگین نمی پوشی به کام ،
باده رنگین نمی نوشی ز جام ،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید - تهی یست


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.


گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ؛
هفت رنگش می ش
ود هفتاد رنگ!   

 

فریدون مشیری

 

 

یکشنبه 15 دی ماه سال 1387
آبی٬ خاکستری٬ سیاه

  

کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند...

 

 

 

آبی ٬ خاکستری ٬ سیاه 

  

دشت ها نام تو را می گویند؛

                      کوه ها شعر مرا می خوانند

 کوه باید شد و ماند،

                 رود باید شد و رفت،

                                  دشت باید شد و خواند .

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

                          در تو این قصه پرهیز که چه؟

                                      در من این شعله عصیان نیاز،

                                                  در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!

                سخن از مهر من و جور تو نیست؛

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور؟

                و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

                                    یا

                                     غرق غرور؟!

سینه ام آینه ای است با غباری از غم

                      تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

                            آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازد

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

                                                                     من چه می گویم آه ....

با تو اکنون چه فراموشی ها؛ با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم،

               تو اگر برخیزی،

                             همه بر می خیزند...

                                         

                                                             « حمید مصدق »

شنبه 14 دی ماه سال 1387
دختر زشت

 

 

دختر زشت  

خدا یا بشکن این آئینه ها را

که من از دیدن تو آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن نا گزیرم

از آن روزیکه دانستم سخن چیست ـــ

همه گفتند: این دختر چه زشت است

کدامین مرد ، او را می پسندد؟

دریغا دختری بی سرنوشت است.

***

چو در آئینه بینم روی خود را

در آید از درم، غم با سپاهی

مرا روز سیاهی دادی ،اما

نبخشیدی به من چشم سیاهی

***

به هر جا پا نهم ، از شومی بخت ـــ

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم ـــ

یکی در حلقه گیسوی من نیست

***

مرا دل هست ، اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

بمن حال پریشان دادی، اما ـــ

سر زلف پریشانم ندادی

***

به هر ماه رویان رخ نمودند ـــ

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم بزاری

***

چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان ـــ

همه گویند : که او مردم گریز است

نمیدانند، زین درد گرانبار ـــ

فضای سینه من ناله خیز است

***

به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ

نگینش دختر ی ناز آفرین بود

ز شرم روی نا زیبا در آن جمع ـــ

سر من لحظه ها بر آستین بود

***

چو مادر بیندم در خلوت غم ـــ

ز راه مهربانی مینوازد

ولی چشم غم آلوده اش گواهست

که در اندوه دختر می گدازد

***

ببام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم ، نا آشنایم

نه آهنگی مرا  ،تا نغمه خوانم ـــ

نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم

***

خدایا ! بشکن این آئینه هارا

که من از دیدن آئینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

***

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه روئی نا خوشایند ـــ

دلی روشنتر از آئینه دادی

***

مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ

ولی سیرت پرستان میستایند

به بزم پاکجانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

***

میان سیرت وصورت ،خدایا ! ـــ

دل زیبا به از رخسار زیباست

بپاس سیرت زیبا ، کریما! ـــ

دلم بر زشتی صورت شکیباست  

 

مهدی سهیلی 

 

 

جمعه 13 دی ماه سال 1387

 

 

سلام امیدوارم که حال همه ی هم  خونه ای های خوبم خوب باشه وهمیشه شاد وسر حال باشن می خواستم بگم بنده هم خیلی خوشال هستم که اقا احسان این دعوت من رو قبول کردن وبه خاطر این مطلب قشنگشون ازایشون تشکر می کنم واولین روزهمکاریمون رو به ایشون تبریک بگم  

 

جمعه 13 دی ماه سال 1387
اولین نوشته

 

« در آغاز هیچ نبود ،

کلمه بود و آن کلمه خدا بود »

و کلمه بی زبانی که بخواندش ،

و بی اندیشه ای که بداندش ،

چگونه می تواند بود ؟      

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،

و با نبودن چگونه می توان بودن ؟

خدا بود و با او عدم ،

و عدم گوش نداشت .

حرفهائی هست برای گفتن ،

که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

و حرفهائی هست برای نگفتن ،

حرفهائی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ،

حرفهای شگفت ، زیبا و اهورائی همین هایند ،

و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهائی  است که برای نگفتن دارد . . .

                                                « شاندل » 

* * * * * *

سلام به تمامی دوستان

اولین نوشته معمولا معرفی است و توضیح حضور ...  توضیح اینکه اینجا چه می کنم و اصولا چه هدفی رو دنبال می کنم.

خیلی وقته که با وبلاگ « خانه ی دوست » آشنا شدمه و هر وقت فرصت می کردم اینجا میومدم و از خوندن شعرهایی که سارا خانم (که به شعر هم خیلی علاقه دارن) به زیبایی انتخاب و توی وبلاگ می ذاشتن لذت می بردم و هر از چند گاهی من هم شعری در قسمت نظرات می نوشتم.

این آشنایی ادامه داشت تا اینکه چند روز پیش ایمیلی از ایشون دریافت کردم برای همکاری در اینجا.

همین جا از ایشون تشکر می کنم و من هم به روال سابق  ِ « خانه ی دوست » شعرهایی رو که خودم از خوندن اون ها لذت می برم رو اینجا قرار می دم به این امید که شما هم بپسندید. 

 

پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387

  

  

سلام به همه ی همه ی هم خونه ای های  خوب من امیدوارم که حالتون خوب باشه 

می خوام مثل همیشه یک قطعه خوب وزیبا از دوست خوبمون احسان اقا که همینطور که خودشون گفتن بعد از مدت زیادی یه سر کوچولو به کلبه درویشی ما زدن  وبه خاطر زحمتی که کشیدن تشکر می کنم 

 

 

 

بس جهـد می کردم  که من آیـنه نیـکی شـوم
تو حکم می کردی که من  خمخانه سیکی شوم

خمخـانه خاصـان شدم  دریـای غواصان شدم
خورشید بی نقصان شدم  تا طب تشکیکی شوم

نـقش ملائـک ساختی  بر آب و گـل افراختی
دورم بــدان انداختــی  کاکسیـر نزدیکـی شـوم

هاروتیـی افروختـی   پس جادویـش آموختـی
ز آنم چنین می سوختی  تا شمع تاریکی شـوم

ترکـی همه ترکـی کند  تاجیـک تاجیـکی کـند
من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم

گه تاج سلطانان شوم  گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکـی شوم  گه طفل چالیـکی شـوم

خون  روی  را  ریختم   با یوسـفی آمـیختـم
در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

                         مولانا جلال الدین بلخی 

 

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387
قیصر امین پور

حرفی از نام تو 

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت 
 

 

قیصر امین پور

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387
همزاد عاشقان جهان

 

 

 

 

 

همزاد عاشقان جهان   

  

 
هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین

تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال

بیزار بوده اند

اما

 :اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد

آن روز، روز چندم اردی بهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو در یک بهار

چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان متولد شدیم

و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

حتما بهار باید باشد

و نام تازه ی ما ، حتما

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هر چه بوده ایم ، همانیم

ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم

ما 
 

 
  ... همزاد عاشقان جهانیم

 

  قیصرامین پور                                                         

 

چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387
 
آواز عاشقانه  
 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست



دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست



سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست



ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست



آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست



« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست



فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست



تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست 
 
 
قیصر امین پور  

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

 

چرا چنین ؟ 

بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال م ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟
هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال م ، چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
چرأت سوال من ، چرا چنین ؟ 

 

قیصر امین پور 

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

میهمان سرزده  

لحظه ای که خسته ام
لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی
یا به پایه های سخت میز
تکیه می دهم
مثل میهمان سرزده
پا به راه و بی قرار رفتنم
فکر می کنم
میزبان من
اجتماع کور موریانه هاست
موریانه های ریز
موریانه های بی تمیز
میزهای کوچک و بزرگ را
چشم بسته انتخاب می کنند
آه !
موریانه های میزبان !
ذهن میزهای ما
جای تخم ریزی شماست ! 

 

قیصر امین پور 

 

جمعه 15 آذر ماه سال 1387
خواب کودکی

 

 

خواب کودکی 

در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سو قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ... 

 

قیصرامین پور

جمعه 15 آذر ماه سال 1387

به آیین دل  

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سرسپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
   

قیصر امین پور
  

جمعه 15 آذر ماه سال 1387
رفتار من عادی است

 

رفتار من عادی است

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم 
 
رفتار من عادی 

 است 

قیصر امین پور  

 

پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387
هم سطر،‌هم سپید

 

هم سطر،‌هم سپید 

صبح است  

گنجشک محض

می خواند.

پاییز، روی وحدت دیوار

اوراق می شود.

رفتار آفتاب مفرح

حجم فساد را

از خواب می پراند:

یک سیب

در فرصت مشبک زنبیل

می پوسد.

حسی شبیه غربت اشیا

از روی پلک می گذرد.

بین درخت و ثانیه سبز

تکرار لاجورد

با حسرت کلام می آمیزد.

***

اما

ای حرمت سپیدی کاغذ!

نبض حروف ما

در غیبت مرکب مشاق می زند.

در ذهن حال، جاذبه شکل

از دست می رود.

***

باید کتاب را بست.

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه کرد،

ابهام را شنید .

باید دوید تا ته بودن.

باید به بوی خاک فنا رفت.

باید به ملتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست

نزدیک انبساط

جایی میان بیخودی و کشف.

***** 

 

سهراب سپهری

پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387
تا انتهای حضور

 

  

تا انتهای حضور 

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی او صاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز، سر خواهد رفت.

ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

***

امشب

ساقه معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

***

ته شب، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

***

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

** 

  

سهراب سپهری

پنجشنبه 14 آذر ماه سال 1387
زمستان

 زمستان   

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من !

ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . .

آی دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،

بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است 

  مهدی اخوان ثالث 

 

 

 

   1      2      3      4    >>
کد موسیقی

جدیدترین کد آهنگ

کد امار کد نظر سنجی